تبلیغات
مانده بر راه - خانه سرخ و كوچه سرخ و خیابان سرخ

خانه سرخ و كوچه سرخ و خیابان سرخ

سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 05:12 بعد از ظهر

نویسنده : پریسا
اپیزود اول:

شنبه ,خیابان انقلاب ساعت 5 و نیم بعد از ظهر
حدودا 20 نفر بودیم كه راه افتادیم و یك صدا میگفتیم تقلب ,تقلب, با همین صدا به طرف خیابان ولی عصر حركت میكردیم.قدم به قدم كه میرفتیم به جمعیتمون اضافه میشد حدودا نزدیكای میدون بودیم كه جمعیتمون به 200 , 300 نفر رسید...یك صدا با هم میگفتیم:
تقلب ,تقلب
ایرانی باغیرت حمایت , حمایت
آی آدمای مرده ترس دلاتونو برده
.
.
یك دفعه یه ماشین پشتمون گاردای ویژرو خالی كرد و اونام بهمون حمله كردن...
خدایا برادرم زیر پاهای كثیفش له شد

اپیزود دوم :

شنبه خیابان انقلاب ساعت 7 بعد از ظهر

خستگی تو تمام تنم موج میزد , به دوستام گفتم یه كمی روبروی ی بانك بشینیم من دیگه پای اومدن ندارم...
دستم و گذاشتم روی كمرم و شونه هام تكیه دادم به دیوار و یاد جوونی افتادم كه اونجا موند..همین موقع دیدم یه گروهی دارن به سمت میدون انقلاب حركت میكنن, ایرانی باغیرت حمایت حمایت...صدام میكرد و من نمیتونستم وایسم و نیگاش كنم...باز هم گاردای ویژه ..باز هم فرار به كوچه پس كوچه های اطراف...

خدایا اگر بودی چرا خودتو نشون ندادی

اپیزود سوم :
شنبه خیابان انقلاب ساعت 7 و نیم بعد از ظهر

برگشتم به خیابون انقلاب روبروی درب اصلی دانشگاه تهران, دانشجوها فریاد میزدن و هیچ كی نبود كه ازشون حمایت كنه,همونجا وایساده بودم كه فرماندشون تو بیسیم گفت نیروها رو از در پشتی بفرست تو...ترس تمام وجودمو گرفت,از دو طرف میخواستن بهشون حمله كنن , دویدم و خودم و به كوچه بغلی رسوندم , كمك كردیم یك سریهاشون فرار كردن یه سریهاشونم موندن, ...دختره نفسش بالا نمیومد تنها یه لنگ كفش تو پاش بود و به شدت گریه میكرد...میگفت دوستم مونده اون  تو, دوستش مونده بود زیر چماق و چوب و گاز اشك آور..

خدایا دیگه طاقتی نمونده

اپیزود چهارم :

شنبه خیابون كارگر روبروی ایستگاه اتوبوس ساعت 8 و 45 دقیقه

تمام وجودم پر از نفرت بود و غم و اندوه , حتی نای اینو نداشتم كه رو پاهام وایسم..دوستم گرفتم تو بغلم و كلی گریه كردم, سرم رو تنم سنگینی میكرد و پاهام نایی نداشت..خوردم زمین و تا چند دقیقه نمی دونستم كجام و چه خبره تا اینكه بردنم بیمارستان و یه ترامادول زدم و واسه لحظاتی مغزم خالی بود از همه چی

خدایااا همین بود زندگی؟!

پ . ن :

این روزها تو خیلی از درگیریها تو كوچه ها و خیابونا تو دانشگاه و تو خوابگاه بودم, مغزم پر از فرار و خون ,پر از صدای چوب و چماق و تیر و شعار و قلبم پر از یه اندوه سرد,من نمیخواستم رای بدم ,اما رای دادم تا پای جونم پای همه ی عواقبش وایسادم , اما این روزا خیلیا كه قبلا دم از انتخاب و انتخابات میزدن تو سوراخ موشاشون قایم شدن و كلی محافظه كار شدن...خیلی داغونم خیلی زیاد و نمیدونم كی میتونم با خودم و این اتفاقا كنار بیام.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 12:10 قبل از ظهر



نمایش نظرات 1 تا 30